شرف الدين على يزدى
47
ظفرنامه ( فارسى )
خواب پريشان و ترسان بود . و چون به ظاهر از ترس ، مسلمان نمىتوانست شد ، به خفيه ايمان آورد و پسر را شير داد . چون پسرش يكساله شد به غايت خوب صورت بود . نظم به حسن رخش هركه كردى نگاه * شدى خوار در چشم او مهر و ماه از آن بودش آراسته آب و گل * كه مهر خدا داشت در جان و دل و در آنوقت رسم مغولان آن بود كه تا فرزند يك ساله نشدى او را نام ننهادندى . القصه قرا خان به خلوتگاه پيش مادر و پسر آمده ، ماه پارهاى ديد در گهواره . از اين شادى طوى كرد . در آن بزم در حضور امرا و بزرگان قوم با خاتون گفت : « پسر ما يك ساله شد ، نام او چه خواهيم كرد » . پسر يكساله از گهواره به زبان آمد و به آواز فصيح به سخن درآمد و گفت : « نام من اغوز « 1 » است » . نظم يكى ساله طفل آمد اندر سخن * كه بايد نهادن اغوز « 2 » نام من چو مردم شنيدند گفتار او * تعجّب نمودند در كار او كزين سان شگفتى به گيتى كه ديد * كه يكساله فرزند گفت و شنيد و بعد از آن ، نام او را به همان قرار دادند و چون به سنّ بلوغ رسيد ، قرا خان از بهر او دختر برادر خود كر خان را بخواست . و او دخترى بود در غايت حسن و جمال و نهايت لطف و كمال و چون دين اسلام نداشت ، اغوز خان را با او صفايى نبود . از وى جدا خسبيدى و به دو التفات ننمودى . پدرش معلوم كرد كه اغوز خان را با او ميلى نيست از غايت عزيزى و دلخواهى كه داشت ، دختر آذر خان را - كه برادر ديگر او بود - خواستارى نموده به وى داد و چون آن نيز خارج دين اسلام بود ، با او هم الفتى نداشت و پدرش دايما از اين جهت ملول و غمگين بود و در انديشهء آنكه دختر از خان را - كه عم ثالث او باشد - بخواهد . از قضا روزى اغوز خان از شكار بازگشته گذارش به در خانهء از خان افتاد .
--> ( 1 و 2 ) . متن : اغز .